مساحت باور
از: احسان الله درویش
بر من ستاره بخش كه بس بي ستاره ام
در سنگريز حادثه ها، دل فگاره ام
اقليم باغ ذهن من از ياد برده است
سبزي فصل آفتاب، كه در انتظاره ام
جغرافياي باور من صفر ساحت است
در استواي فصل شكستن نظاره ام
اندوه منجمد، ز برم جاري ام ربود
درياي سرد ويخ زده ی بي كناره ام
از من مپرس، هيچ، كه بي تو چگونه ام
درآسمان سبز خدا، بي ستاره ام
تقلب یا توجیه؟
در این روز ها، به هر رسانه تصویری، صوتی و نوشتاری که سر بزنی، از تقلب، تخلف و تخطی در روند انتخابات ریاست جمهوری و شورا های ولایتی می بینی، می شنوی و می خوانی.
هر کاندیدی ادعا می کند که دیگری تقلب کرده است و این ادعا بیشتر متوجه رییس جمهور فعلی است. این ادعا زمانی داغ تر مطرح می شود که یک کاندید تصور میکرد که مثـلن درفلان حوزه رای گیری، زیاد تر از دیگران رای می آورد؛ ولی وقتی آنگونه نشد، بلند گوی ادعا و اتهام را بصدا آورد. اما، در حوزه ایکه بیشتر از دیگران رای دارد، هیچگونه ادعای وجود ندارد و تازه هم، ادعای دیگران را در خصوص آن حوزه، نپذیرفته و دم از شفافیت انتخابات می زند. شاید هر کاندید فکر می کند که مردم فقط اورا می پذیرند و به او اعتماد دارند. شاید، این یک تجاهل عارفانه باشد و یا هم یک باور خوشبینانه (!) که این باور، شاید ریشه در دوران مبارزات انتخاباتی داشته باشد که هزاران تن، در سخنرانی های همایشی هر کاندید شرکت می کردند؛ ولی آنچه من اطلاع دارم، بسیاری این افراد، برای تماشا و تفریح می آمدند و تعداد دیگرهم آورده می شدند. در واقع، این افراد، در همایش هر کاندید، به نحوی حضور می یافتند.( فریبنده ست!) پس حالا، اگر با دید ظاهر بینی نگاه شود، باید به آنها حق دهیم!
در مقابل، این را هم باید بپذیریم که سر دمداران دستگاه حاکم، بنابر مساعد بودن ویا مساعد ساختن شرایط، رندانه آب در کوزه خود ریخته اند.
این یک امر مسلم و پذیرفتنی است که در هر انتخابات، تخطی ها ی آگاهانه و یا نا آگاهانه انتخاباتی، تخلفات و تقلبات صورت می گیرد – بخصوص در کشوری مثل افغانستان که سه دهه بحران و خانه جنگی را پشت سر گذاشته و انواع فساد و تقلب، به عالی ترین شکل آن رواج دارد، یک امر بدیهی است. باید پیش بین این گونه تقلب می بودیم. اما این تقلب را چه کسی مرتکب شده است؟ یک کاندید یا همه؟ من، باور دارم که همه دست به تقلب زده اند، همه و همه ؛ اما حالا، وقتی یک کاندید، دیگری را متهم می سازد، آیا خودش صادقانه جواب می دهد که:
چند مورد این گونه اتهامات را بر خود، می پذیرد؟ خودش چقدر نیرنگ ها را بکار بسته است تا رای بیشترداشته باشد؟ آیا متوجه است که وقتی یک انگشت را بسوی دیگری نشانه می گیرد، سه انگشت دیگر، بسوی خودش اشاره دارد؟ آیا ادعاهایش مستـند و مستدل است؟با یک دید واقع بینانه، باید پذیرفت که تقلب، تخلف و تخطی، از سوی هر کسی و در حد توان گروه کاری اش، صورت گرفته است؛ اما، آیا اینگونه کاسه داغ تر از آش شدن ها، بخاطررو پوشی بر نا کار آمدی افراد و عدم اعتماد مردم برآنها نخواهد بود!؟
من فکر می کنم که این ادعا ها، بیشتر توجیهی اند تا بنمایانند که مردم، به آنها اعتماد داشته و دارند؛ ولی تقلب و .... راه را به بیراهه برده است. این کاندیدان، ناظرین مشخص خودرا بر پروسه رای دهی و شمارش آرا داشتند. آیا بر ناظرین خود باور ندارند، یا بر نظارت آنها؟

نگذارید که تاریخ تکرار شود!
پیام انجمن همفکری دانشجویی به ملت شریف جاغوری:
مردم شريف و عزتمند جاغوري!
علما، بزرگان، اساتيد، روشنفکران، دانشجويان و دانش آموزان گرامي؛
درود برشما!
جاغوري يک واژه نيست، بلکه کليد واژهي تاريخ، فرهنگ و سرزمين باستاني ما است. جاغوري، قلمرو خاک نيست، بلکه جغرافياي حوزهي فرهنگي است. جاغوري، يک واژهي بسيط در فرهنگ غبار گرفتهي تاريخ نيست، بلکه تجلي جاه و جلالت غوريان است؛ که «جاغوري»، جاي غوريان است. احياي شکوه گذشته رسالت تاريخي فرهنگيان و فرهيختگان جاغوري است. جاغوري در تاريخ کشور، نماد و سمبل خردگرايي بوده است.
در سرفصل دورهي جديد، جاغوري بايد سمبل «خردگرايي جمعي» باشد. دستيابي به چنين آرمان بلندي، رهايي از قيد بسياري از خودگذريهاست! جاغوري، ظرفيت بزرگ فرهنگي است، که با همگرايي طيفهاي مختلف سياسي، قومي، منطقهاي و قشري؛ به شکوفايي بيشتري خواهد رسيد.
انتخابات شوراي ولايتي ظرفيت احقاق حقوق اجتماعي و سياسي است و نه ميدان مسابقهي قدرت و شهرت! شوراي ولايتي غزني در اين دوره از حساسيت زيادي برخوردار است؛ که شهرغزنی در سال 2013 از سوي «سازمان کنفرانس اسلامي» به عنوان پایتخت جهان اسلام معرفي شده، بايد نمايندگاني بروند که از حقوق جاغوري به شايستگي دفاع و صيانت کنند.
شايسته است علما، روشنفکران، موسفيدان، دانشجويان و نمايندگان مردمي، تلاش کنند تا کانديداها به اندازهي ظرفيت معقول راهيابي به شوراي ولايتي يعني حدود 6-7 نفر تقليل يابد و «جرگهي همگرايي و منافع مردمي» در جاغوري تشکيل شود و تنها از همين ظرفيت و کساني که آراي بيشتري دارند حمايت جدي کنند، تا تجربه دورهي گذشته تکرار نشود و راه تدبير و همگرايي براي انتخابات پارلمانی هم باز شود
خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش بدست خویش بنویشت
به آن ملت سروکاری ندارد که دهقانش برای دیگران کشت
با احترام
هیئت رهبری "انجمن همفکری دانشجویی"
"الميتو " شمال جاغوري
اگر رفتي در ماه دوم بهار برو، وقتي وارد جاغوري شدي كفش هايت را از پاي درآور و چشمانت را نيمه باز بگير و نفس بكش، آنقدر نفس بكش كه تمام خسته گي ها در و جودت آتش بگيرد.
چشمهاي نيمه بازت را باز كن و سوار تاكسي ات شو، موسيقي ملايمي هم بشنو و حركت كن. چه احساس مي كني؟ وقتي كه آسمان آبي اش را تماشا مي كني و وقتي كه نغمه هاي بادش را از كناره هاي شيشه هاي تاكسي ات مي شنوي، سرا پا شوق مي شوي و تند تر مي راني. بران تا مي تواني سرعت ات را اضافه كن، اينجا سرزمين عشق است و زيستگاه مردان شيرافگن. تاكسي ات خسته نمي شود، تيز تر بران و سركهايي كه رقص كنان از ميان كوه ها و مزارع عبور كرده اند را بپيما و مسيرت را به سمت شمال بگير.
در قسمت شمال جاغوري كه رسيدي، پر از شمال است و چه ملايم و دلگشا مي وزد. نامش "الميتو "است. وارد الميتو كه شدي يك مرتبه تمام منظره هايش را از نگاهت رد كن و شادمان تاكسي ات را بران.
آنجا سرزميني است پر از آب و هوا، در ميان كوه هاي پيچ در پيچ آرميده است و غرق است درشور شوق و زيبايي. اگر ترا چاي تعارف كردند حتما نوش جان كن كه چايي دلكش است،نوش جانت!
ازميان آن كوه هاي گره خورده، سرك باريك و با صفايي گذشته است كه سراسر از ميان درختان عرعر، سرنگو و علفزارها مي گذرد. دهقانانش چه با صفا مي كارند و مي دروند. زنانش را كه ببيني مملو ست از زيبايي و عاطفه. كودكانش دست در دست هم مي رقصند و ميله مي روند و چه معصومانه مي خندند. اگر توانستي لحظه اي توقف كن و با بچه ها بازي نما و وقتي كه برگشتي حتما براي ما تعريف كن.
اي كاش مي توانستي پاي پياده سري بزني از آن كوه هاييكه برايت تعريف كردم. از رمه هاي گوسفندانش، از شيطاني هاي بزغاله هايش و از گله هاي الاغش. چوپان هايش را كه ديدي، حتما بگو برايت پنير تياركنند. و آن وقت در كنار چشمه هاي آب سردش بنشين و بخور. از آنها خواهش كن تابرايت سورناي بزنند و دوبيتي بخوانند، از آن دوبيتي هاي عاشقانه ءچوپاني.
مي دانم كه در آنجا دلتنگ نمي شوي، اما خواهش مي كنم كه زود برگردي و تمام جريانها را با ما قصه كني كه ما اينجا درگرفته ايم. ازمكتب و دختر و بچه هاي نازنين مكتبي اش بعدا كه رفتي ديدن نما كه ما ديگر حوصله ء منتظرماندن را نداريم .
تاكسي ات را سوار شو و برگرد، باسرزمين جاغوري خداحافظي نكن زيرا مطمئنم كه زود به آنجا برمي گردي.
محمدجان الفت
كابل 12سرطان 86 13خورشيدي
تصویر سه بعدی
شریف سعیدی
بهشتم یا جهنم؟ شادیم یاغم؟ نمی دانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم!
سحرگاهان، درختم، ¹چاشت، سنگ و شب ذغال ِسرخ
چه آید برسرم از عالم وآدم نمی دانم!
دمی لبریزعشقم ؛ لحظه یی نفرینیی نفرت
ذلال برکه ام یا منگ مردابم؟ نمی دانم
خدا، شیطان، بشر، درهستیم پیدا وپنهانند
چو تصویر سه بعدی درهم وبرهم ، نمی دانم
عسل می خواستم، شد لا نه زنبورها جانم
چه خواهم دیگراز دنیا نمی دانم نمی دانم
2005-09


خون چکید از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد
محمدجان الفت " چاپ شده در روزنامه راه نجات"
کارم ز دور چرخ به سامان نمیرسد
خون شد دلم ز درد و به درمان نمیرسد
با خاک راه راست شدم همچو باد و باز
تا آبروی میرسدم نان نمیرسد
پی پاره یی نمیکنم از هیچ استخوان
تا صدهزار زخم به دندان نمیرسد
شهر خاموش و بیصدا، در میان کوههای خمیده و بیعلف، در میان دود و غبار و غم نفس میکشد. جادههای خاک آلود و خانههای متفاوت که هرکدام بیانگر وضعیت صاحب آن است، پشت در پشت و رو در رو، بر روی خاک دراز کشیدهاند و پنجرهها چشم به بیرون باز کرده اند تا ببینند که صاحبان آنها چه خون دل میخورند و چگونه درگیر این روزگار لعنتی شده اند.
صدای آسمان و نگاه خورشید به این شهر کوچک آرام و رنج کشیده نمیرسد و آوای رعد و برق در آسمان این زمین حتا در بهار نیز شنیده نمیشوند چون اینجا رعد و برق بسیار دیده اند و آتش بسیار تجربه کرده اند و دیگر رعدی و برقی در اینجا مفهومی ندارد.
ده زیبا و خوشرنگ و ترو تازه با آدمهای نیکاندیش وصادق که بجز از راستی چیزی دیگری را نمیدانند، در گوشه گوشههای این شهر به انتظار آبادی نشسته اند. آنها با کمال امید و آرزو میکارند و میدروند و کار میکنند و از زندهگی نصیبی میبرند. خیال میکنند که روزی امنیت و صلح میآید و همه باهم برای این کشور کار میکنند و محصولات زراعتی آنان نیز ارزش پیدا میکنند و تریاک از ریشه کنده میشود. آرزوی خوشی است، به امید آنروزها، ولی اکنون:
نه کبک انجیرمیخواند به دره
نه بر پسته شگوفه میزند جوش
هلیکوپترهای جنگی و پرندهگان بال شکسته در آسمانش میپرند و تانکهای زره دار و بایسکلهای بی بریک و کروزینهای شیشه دودی در زمیناش میدوند و دست طفلک گدا به دنبال یک افغانی از صبح تا غروب خشک میشود.
کنار دیوارهای غمگین کنار جاده که از هر خشت و سنگاش بوی آتش میآید، مادران شرم آلود و صبور، فرزند چند ماهه خویش را در معرض دید عابران قرار میدهند تا شاید دلی آتش بگیرد و دستی به ترحم دراز شود، نه به خاطر خودش بلکه به خاطرطفل معصومش.
اینجا نه پای رفتن است و نه جای ماندن، آخر کجا رویم که در آنجا خورشیدش گرم باشد؟! کجا رویم که صدای کوچههایش بوی شادی دهد و عشق و زندهگی در هر نفسش احساس شود؛ که این جا، نه میشود قایق ساخت و نه آبی است که به آن انداخته شود و نه دریایی است که در آن دل خویش را به میهمانی فرستاد.
زندهگی که آمد میآید و باید آنرا کشید به هر حال که باشد، اما چه بهتر که خوبتر آنرا آب و تاب دهیم و غرور و عشق و ننگ و مردانهگی را در درون آن بریزیم و آنوقت در یک فضای انسانیت زنده بمانیم و زندهگی کنیم.
دنیا مزرعه آخرت است و آبروی این دنیا در گور نیز با ما می آید و هست چون گور آخرین مرز زندهگی نیست اگر میبود میارزید که خودرا بکشیم و آتش زنیم.
قدم به قدم که میآیی، امید و نا امیدی در رگ رگ وجودت احساس میشود اما نگران نباش چون تو از آدمهای اینجایی و اینجایینان با همه چیز حتا با بدبختی عادت کرده اند و میدانند که زنده ماندن در اینجا نیاز به خون دل خوردن دارد.
چون: «پرندههای قفسی، عادت دارند به بیکسی»
سر چوکها که گذر کنی دلت خون میشود، آدمهایی را میبینی که همه چیزش شده کار، عشقش کار، آبرویش کار و حتا زندهگی اش کار، اما چه کنند که پیدا نمیشود. وقتی کسی میآید که یک کارگر نیاز دارد، صدها نفر به سرش میریزند و ناامید برمیگردند؛ اینها همه از مجبوری و درماندهگی و بیکاری است.
آنها که صبح زود میآیند و چندین کس دیگر نیز درخانه انتظار نان شب را از ایشان دارند، بیکار و خسته و گرسنه، شب به خانههای شان برمیگردند اما کسان دیگری هستند که از سیری میترکند.
تعداد شان اندک نیستند آنانی که در این روزها، خسته از همه چیز و دلسرد ازتمام زندهگی، راه غربت را به پیش میگیرند و از مرزهای کشورهای همسایه پس رانده میشوند آنهم با هزار مشکلات و تحقیر و توهین.
و همچنان کم نیستند آنهایی که در خارج از کشور در حالت بیسرنوشتی به سر میبرند و نمیدانند که اگر به وطن برگردند کجا شوند واگر همانجا باشند تابکی؟ ولی فکری باید کرد به این بی سرنوشتیها و دربدریها.
میدانم که زمان نه به عقب برگشتنی است و نه میشود به آن سرعت بیشتر بخشید بلکه تنها کاری که میتوان کرد همان احساس مسئولیت است که شهریان در شهر و دهاتیان در دهات با ید آنرا حس کنند و هرکس به اندازه توان خویش دست به خدمت بزنند و سعی نکنند که به فکر فریب دادن کسی باشد.
به آرزوی روزی که سکوت بشکند و دلهای آدمها به جای خون، عشق و وفاداری و صداقت پمپ کند و دیگر طفل دوماه ما روی سرک به گدایی نخوابد و مادران ما عاطفه خویش را بهجای اینکه به گدایی مصرف کنند، برای تربیت فرزند نازنیناش مصرف کنند.
بر این رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نیکویی اهل کرم نخواهد ماند